تبليغاتX
seventh-of-dey

seventh-of-dey

مهم نیست کسی این وبلاگو بخونه یا نه... به خاطر آیدین بازش کردم به عشق اونم ادامه اش می دم ...

خداحافظي زود هنگام با آدم هايي كه دوستشان داريم و با ديدنشان به سال هاي دور و خاطرات كودكي مان مي رويم ـ همان روز هايي كه براي كم نياوردن جلوي برادرمان بالاجبار فوتبال نگاه مي كرديم ـ خيلي سخت است.

اما در همان كودكي هم يك نام آشنا بين آن همه كل كل خودنمايي مي كرد.

داستان ما و ماركو فان باستن از همين جنس است .چقدر بدبخت بوديم كه سنمان به ديدن بازي هاي فوق العاده ي ماركو قد نمي دهد و تنها يادگاري ديدن فیلم بازي هاي او در ميلان است.

و چقدر بدبخت بوديم كه  فرزند دلبند ما خيلي زود فوتبال را كنار گذاشت و رفت.

وقتي او را يافتيم به عنوان سر مربي هلند معرفي شده بود،خوشحال بوديم كه لااقل او را مي بينيم.

 او را ديديم كه آرامشي بي نظير كل وجودش را فرا گرفته بود.

وقتي جام شروع شد با عشق به ايتاليا بازي ها را دنبال مي كرديم. ولي مگر مي شد بابا ماركو را از ياد برد؟

ماركويي كه در همان عشقمان،ايتاليا، غوغا كرد. هلند صعود كرد ايتاليا هم با او رفت.وقتي ديديم هلند به روسيه خورده است دلمان لرزيد.كه نكند آرامش بابا ماركو كار دستش بدهد...

بازی با روسیه آغاز شد.

120 دقيقه گذشت..

تابلوی نتایج چشم مارکو را آزار می داد.۳-۱ به نفع روسیه.

ماركو ايستاد با همان صلابت و آرامش..ماركو لبخند زد ورفت.

اهمه مي گفتند اين آرامش كار دست هلندي ها داد ولي ما مي دانستيم اگر اين آرامش نبود،شايد ماركو را به اين اندازه دوست نداشتيم.

ماركوي آرام با هلند از جام خداحافظي كرد و ما هم منتظريم او هم مثل رايكارد به يك مربي بزرگ در فوتبال جهان بدل شود.او لياقتش را دارد..

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت6:54 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

 

2672.jpg

قربون فرهادم بشم چه نمازی می خوندآخرشم پاش درد می کرد

 سلام نداده پا شد

     150805mk2dtg1tvi.gif

Default.aspx?LinkID=3117

  fdx944.jpg

بالاخره قهرمان شديم!واقعا نمی دونم چی بگم!من که صدام در نمیاد اینقدر جیغ زدم!

کل بدنم هم درد می کنه آخه بعد بازی پریدیم تو شریعتی!ما هم که طبق معمول تا کمر

بیرون از پنجره بودم!!تازه اونم با لباس فرهاد جووووووونم23.gif23.gif

به همه ی استقلالیها  اين قهرماني خوشگل رو تبريك مي گم23.gif23.gif23.gif23.gif

                      icon_ss.gificon_ss.gif

         150805mk2dtg1tvi.gif

      استقلال قهرمان شده

                  خدا مي دونه كه حقشه،

                             به لطف يزدان و بچه ها

                                        استقلال قهرمان شده

                                                         حالا لاي لاي لا لاي       

        150805mk2dtg1tvi.gif

 داش علي منصور هم رفت!

8_8703280001_L600.jpg

 بیا بیا تک ستاره ی فوتبال ایران21.gif21.gif21.gif

                                بیا بیا علیرضای منصوریان21.gif21.gif21.gif

  تبريك تبريك بازم تبريك!

23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif23.gif 

بین همه ی تیم های دنیا

عشق است استقلال

15.gif15.gif15.gif15.gif15.gif15.gif15.gif15.gif15.gif15.gif

آسمون واسه ی همیشه آبی ست

آبی تر از همیشه

21.gif21.gif21.gif21.gif21.gif21.gif21.gif21.gif21.gif21.gif

اون نظر محمدی بی پدر و مادر هم اولهاش وقت تلف می کرد.آخرهای بازی که

دیدند عقب افتادند عین خر می دوید!آشغال خاک بر سر فقط کم مونده بود

صورتشم قرمز کنه!

حیف پرسپولیس که همچین خری می خواد طرفدارش باشه!!

                   جامُ نداديم بهشون         درياي خزر ....

         150805mk2dtg1tvi.gif

         l.gif a.gif l.gifh.gifg.gife.gift.gif s.gife.gif  

         150805mk2dtg1tvi.gif

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت10:56 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت3:9 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

دلم گرفت از این روزها
از این روزهای بی نشون

از این همه در به دری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدمها

از آدمهای مهربون
از این مترسکهای بد
از همدل های هم زبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره
از غمهای رنگ و بارنگ
از جمله دوست دارم
دروغهای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزها
از آدمهای  مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمون...

چی بگم....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت7:54 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

خزان كه قسمت ما شد بهار مال شما

صادقانه بگويم سلام حال شما...؟! 

سلام يه همه ي دوستاني كه لطف دارند و ميان به وبلاگ سر مي زنند و واقعا يه مرهمي هستند واسه يه درد كه تمومي نداره و هر چي مي گذره اين درد عميق تر مي شه...

عيدتون مبارك 

اميدوارم عيد خوبي رو گذرونده باشين..بي تعارف بگم عيد به اين بدي تا حالا نداشتم..از قبل از شروع تعطيلات كه داغون بوديم دم عيد هم  ياد سفره ي هفت سين يه خونه اي بد جور عذابم مي داد...سفره ي اون خونه اي  كه پارسال يه گلي كنارش بود و حالا داره عيد رو پيش كسي كه بيشتر از همه دوسش داشت جشن مي گيره..ياد اون عيدي كه واسه برنامه هاي نوروز 2 تا گل رو دعوت كرده بودند و حالا بايد يكي از اونها رو بيارند تا از خاطره هاي داداش گلش تعريف كنه و بغض گلوش عذابش بده..شبكه ي 3 هم 2 دقيقه قبل سال تحويل بهشت زهرا رو نشون داد و ديگه نشد روز عيدي جلوي اون جمعيت باز چشم هامون خيس نشه...

حرف هام تكراريه و خسته كننده...ولي فكر مي كنم اگه نگم مي ميرم..كه اميدوارم زودتر برم..اميدم به همين وبلاگ و بچه هاي وبلاگه،مي دونم غم من تو اين دنيا هيچه ولي اون خدايي كه دل رو داد اون خدايي كه عشق رو آفريد خودش غم رو داد خودش اشك رو داد كه به ياد اون كه تو دلمون بود زار بزنيم..آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست ..

چند روز پيش رفتم بهشت زهرا،ديگه گمش نكردم ديگه مي دونستم كجا آروم گرفته.رفتم عيد رو بهش تبريك بگم ديدم سنگ مزارشو عوض كردند عكس خودشو روش حك كرده بودند.فقط نشسته بودم زل زدم به عكسش! نه مي تونستم باهاش حرف بزنم نه اصلا مي تونستم گريه كنم...نمي دونم چرا ولي فقط نگاه مي كردم اينگار يكي بهم مي گفت اگه نگاه نكني پشيمون مي شي..يه ربع مثل باد گذشت .فكر كن باز بايد مي رفتم بازم خداحافظي..باز از ديدنش محروم مي شدم

خيلي سخته خيلي..يه جورايي ديوونه كننده است

گفتم ببينمش مگرم درد عشق           ساكن شود،بديدم و مشتاق تر شدم

مثل دفعه ي قبل باز تا نشستيم تو ماشين اشكم در اومد..اينگار وقتي مزارش رو مي بينم مغزم ديگه فرمان نميده، نه حس مي كنم كجام نه حس مي كنم به چي زل زدم يه خلا بزرگي تو وجودم حس مي كردم يه زخم عميق  يه درد  يه اشك  يه آه..

هوام ابري بود آسمونم بغض كرده بود سرم رو گذاشتم رو شيشه فقط گريه كردم و ياد اون شعر افتادم...

ببار اي بارن ببار

با دلم گريه كن خون ببار

 در شب هاي تيره چون زلف يار

 به ياد عاشق هاي بي مزار اي بارون

دلا خون شو خون ببار

 بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون...

اينقدر اعصابم خرد شد هيچ گل فروشي و گلاب فروشي اي باز نبود!حتي يه چيكه آب نذاشته بودند بتونيم قبرشو تميز كنيم...حتي نتونستم قبرشو تميز كنم..

به هر حال بازم ببخشيد خسته تون كردم..دلم بدجوري گرفته!

بازم از همه كسايي كه مي يان سر مي زنن-زهرا جون،مينا،مسيحا جون،عطيه،دختر خسته،مهدي و ..-واقعا متشكرم..

 

عكس هاي مزارش رو هم براتون مي ذارم

ما زبالاييم و بالا مي رويم..

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت7:1 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

پاشو پسر...پاشو!
کجایی؟دیروز چرا تو زمین نبودی؟هر چی دنبالت گشتم نبودی..چرا صمد مدالتو گرفت؟چرا اون لباستو پوشیده بود؟
فکر کنم هنوز شمالی..پس کی میای عشقم؟
آیدینم داری میای فقط از جاده چالوس نیا...میگن پیچهاش خیلی خطرناکه..می گن واسه گارد ریلش هیچ چراغی نذاشتند...داری میای ساعت ۴ صبح نیا..آخه همه می گن جاده چالوس تاریک باشه رانندگی توش وحشتناکه...
ولی بیا زودتر عزیزم..بیا ببین تیمت از همون پستی که تو بازی میکنی می لنگید..بیا ببین داداش صمدت چقدر خوشحاله..یادته بهش می گفتی جوجه رو آخر پاییز می شمرند؟الان که اونا قهرمان شدند چی می خوای بهش بگی؟حتما از دیشب اینقدر بهت sms زدند که دیگه...
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده...دلم واسه دیدن بازی هات تنگ شده..دلم واسه خوشحالی بعد قهرمانیت تنگ شده..دارم روز شماری می کنم واسه المپیک که تو زمین ببینمت...به امید المپیک عشقم...
                          
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
                           حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
                            قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت...
به خدا دارم می میرم...تنها بودن یه کابوس شومه...
بیا دیگه..بیا مگه نمی بینی اینجا چه خبره؟؟همه میگن تو رفتی!کی می گه؟کی این شایعه رو درست کرده!بیا بهشون ثابت کن که دروغه.بیا بهشون بگو تو هنوز شمالی..بیا بگو این حرفها مزخرفه...بیا بگو دروغه که عید امسال رو بی تو باید باشیم..اگه رفته باشی که من دیگه واسه چی بمونم؟اگه واقعا پر کشیده باشی که منم این جا نابود می شم..روشنایی ماه من نگو واقعا رفتی!نگو دیگه فقط باید شبها به عشقت ماهو نگاه کنم تا صورتتو ببینم!نگو دیگه نمی تونم خنده هاتو ببینم..آیدینم نگو..نگو..اگه حقیقتم داره نگو..نمی خوام بدونم..می خوام با این ندونستن بمیرم..دلم واست تنگ شده بهونه ی قشنگ من....

 

                                
                                    
 
صمدم بعد اینکه بازی تموم شد لباسشو در آورد..لباس صبای آیدین زیرش بود..
هم مدال طلای خودشو گرفت هم طلای آیدینم رو..
صمد نيكخواه بهرامي در كنار مادرش
                                                         
 
قهرماني تيم مهرام
                                                       
 
 
صمد نيكخواه بهرامي
 
                                               
وای خدا....
 
مسابقه فينال ليگ بسكتبال بين تيمهاي صباباتري و مهرام
 
                                                          
آخی لباس آیدینو از اول پوشیده بود...
 
مسابقه فينال ليگ بسكتبال بين تيمهاي صباباتري و مهرام
 
                                               
صمدم...
 
مسابقه فينال ليگ بسكتبال بين تيمهاي صباباتري و مهرام
 
                                                 
 
 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت4:54 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

 
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
 جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
 یه قلب تنها و کبود هلک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
 یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
 مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره 
منم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

                                        
 
 

وقتی که دیگر نبود       

 من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که رفت ..

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد    

من شروع کردم

وقتی او تمام شد 

  من شروع کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن


آیدینم...از اون بالا ستاره ها رو بشمار
صد برابر تعداد اونها دلم برات تنگ شده
به خودت قسم دارم می میرم
می شه پیش خدا واسطه شی منو بیاره پیش خودش؟
به هیشکی هم کاری ندارم همه ی دارو ندارمو می دم فقط یه دقیقه ببینمت..
بهت التماس می کنم
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت7:55 بعد از ظهرتوسط طيبه | |

 دیروز ساعت 6 بعد از ظهر توي اون تاريكي و سكوت با خواهرم ويكي از آشناها رفتم بهشت زهرا.تا حالا نرفته بودم...همه جا ساكت بود و سرد..هيچ كدوممون قطعه ي نام آوران رو بلد نبوديم.نور موبايل مي انداختيم رو نقشه ها بلكه اثري پيدا شه..ولي هيچي به هيچي..ديگه اشكم دراومد گفتم :با معرفت !اومديم پيشت مهموني،دلت مياد بذاري اين جوري بريم؟شيشه رو كشيدم پايين.توي سكوت شب بهشت زهرا داد زدم:" آيدين بگو كجايي ديگه..آيدين از ساعت 3 به خاطر تو توي راهم..."بنزينمون داشت تموم مي شد بايد بر مي گشتيم.مي خواستيم بريم سمت در خروجي،با گريه داد زدم: آيدين!به جان صمدت قسمت مي دم بگو كجايي؟"كه خواهرم گفت:اين خيابون اين وري رو ما نيومديم بريم اينم ببينيمبهترين و بدترين لحظه ي زندگيم اين بود كه تابلوي رو به روم نوشته بود:"قطعه ي نام آوران" نفهميدم چه جوري خودمو به قبرش رسوندم.فقط خودمو انداختم رو قبرش.بهش گفتم عشقم!اين رسمش نبود.مي خواستم واسه سفر به پكن بيام بدرقه ات...حالا بايد بيام ببينم زودتر پرواز كردي؟بايد ببينم جاده ي نحس چالوس رو باند فرودگاهت گذاشتي،خلبانتم خداست و مقصدتم بهشت؟گفتم پيش خدا خوش مي گذره؟اون جام داري بسكتبال بازي مي كني؟

سنگ قبرت سرد بود...سرد بود...سرد..به سردي روزهاي زندگيم..به سردي زمين بسكتبال بدون تو..به سردي  بازي هاي صمد بعد تو...به سردي شب هاي بي فرشته...به سردي روزهاي بي تو..

دستمو كه از روي سنگ قبرش برداشتم بوي گل مريم گرفته بود..خواهرم به زور بلندم كرد.نمي خواستم بيام،آخه بيام چي كار كنم؟واسه چي بيام؟واسه كي بيام؟مجبور شدم بيام...آيدين كاش پيش خدا واسطه مي شدي بذاره من اون جا بمونم...

اين هام عكسه قبرش..

مي دونم قبلا با حالت هاي ديگه ديدينش ولي به خوبيه خودتون ببخشيد...آخه دلم نيومد عكس هاشو نذارم!

                                         

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت8:57 بعد از ظهرتوسط طيبه | |